تبليغاتX
شميم نو بهار

شميم نو بهار

باورم نميشه اين همه گذشتو اصلاً فرصت نشد به اينجا سری بزنم.

باورم نميشه که اين دو ماه هم گذشت و بالاخره اون اتفاق شيرينی که منتظر ش بودم از راه رسيد.

باورم نميشه خيلی با دو ماه پيش فاصله دارم، و کلی فکر و خيال و خواسته هام فرق کردن!

باورم نميشه اون همه استرس و دلواپسی بالاخره تمام شد.

الان هم دلنگرانی از فرداها و آينده ام دارم، ولی مرحله ی جديدی شروع شده.

الان هم امدم  ثبت کنم که دارم قدم به قدم به دنبال سرنوشت و فردا ها گام بر ميدارم.

دارم برای رسيدن به آينده سفر ميرم.

خدای بزرگم خودت همراهم باش و برايم خير و روشنی و خوبی بخواه.

هنگامه جووووونم دلم برااااات هر لحظه تنگ خواهد شد عزيز دلم. خيلی مواظب خودت باش خواهر گلم.

تماااااام فکر و قلبم پيشته خانمی.

الهام خانمی، عزيزم مرسی برای پيغام هات ، و مرسی که يادم بودی.

خبر از سفر شما شد ؟ تصميمی گرفتی؟؟

اميدوارم که راه روشنی جلوی پات قرار بگيره، واردش بشی و به خوبی به پايان برسونيش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 3:34  توسط شميم  | 

8

در حد باور نکردنی امروز خوابم مييومد
انگار نه انگار که ساعت دو بعد از  ظهر از خواب بيدار شده بودم
چشمام توان باز موندن نداشتن
تو اين سال ها اولين بار بود که اين حال رو تجربه ميکردم
دوس داشتم بخوام ولی دل درد  نميزاشت اين فکر پليد عملی بشه.
حالا خوبم، نه درد دارم نه خوابم ميياد.
مابين درد و خواب آلودگی دله نازکم هم ياد آقا پسر قديماشو کرده بود، هنوز نه اون باور شده نه من.
ولی  با همه ی اين دلتنگی ها و غريبگی ها، حالم خوبه، روحم خوبه و روزگار رو ميگذرونم.

*دل درد بابته غذای بد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 22:56  توسط شميم  | 

7

يجورايی دلم واست ميسوزه.
احساس ميکنم چقد دوس داری برگردم طرفت.
احساس ميکنم چقد محتاجم هستی.
ولی وقتی آخرش ميخواد راه به جايی نداشته باشه، چرا بايد  تورو درگير خودم کنم.
آقا پسر، گول منو نخور، من واسه خودم الان غير از درس هيچ برنامه ايی ندارم،اگر گاهاً هم حالی ازت ميپرسم بی قصد و غرضه.
جديش نگير.
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 20:2  توسط شميم  | 

6

رفتم بيرون
با شکم گرسنه
بيشتر به نيت  راه رفتنو ، رديف کردن تناسب اندام بود
رسيدم به اولين ''shopping mall'', گفتم برم تو که هم حوصله ام سر نره، هم حالا که کلی حراج های چاق و چله هست ببينم چيزی که باب دلم باشه ميبينم يا نه.
فکر گرسنگی رو هم نميکردم ، گفتم نهايت وقتی دارم ميرم خونه، يه خريد  کوچولو واسه شام ميکنم،
ولی اينقدر  ليدی های خوشتيپ خوش هيکل ديدم که گفتم محال لب به غذا بزنم، به خودم قول  دادم  تا آخر اين ماه مراعات کنم، چون هم چند وقت پيش مامانم اينجا پيشم بود و حسابی غذای توپول خوردم هم اينکه  چند هفته ديگه سرما از راه ميرسه و نميتونم اينقد راحت که الان بيرون ميرم واسه راه رفتن، برم بيرون.
در نتيجه اگه ميخوام  به خانم کدو تبديل نشم به نفع هست که الان چند کيلو کم کنم، حدا قل 3 کيلويی که وقتی مامان اينجاا بود اضافه کردم.
يه قولی هم به خودم دادم که هر روز همين ساعت بيام بيرون، اونم تو  يه ''shopping mall''
که همه تيپ زدن امدن، که منم اشتهام کور بشه.
فقط  يه تاپ خريدم، که بيشتر از جمله ی روش خوشم امد.
هواا عاااالی بود، دوس داشتم، اگه جون ميداشتو فردا اول هفته نبود تا دوازده شب قدم ميزدم.
سه ساعت، تو يه هوای ملوس و خنک و دلچسب راه رفتمو کلی  فکرا کردمو از نعمت های خدا لذت بردمو شکرش کردم.
...........
الهی، شکرت.
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 16:11  توسط شميم  | 

5


عروسی هتل هيلتون بود

اسم مهمان ها روی کارت های کوچولو نوشته شده بود و کنار  هر ميز هشت تا صندلی بود.که کنار  هر ست، بشقاب و ليوان و کارد و چنگال، کارت هارو گذاشته بودن

چون  جزء مهمان های درجه يک و نزديک بودم،جام اولين ميز کنار ميز عروس و داماد بود.

رفيق شفيقم هم که خواهر عروس باشه،  ميز دست چپ عروس داماد .

ميرم پيشش، هنوز ننشسته شروع ميکنه به گله و شکايت از اينکه چرا دنبال boyfriend نيستم، دارم با کلمات بازی ميکنم که يجوری از زير اين بحث در برم که ميگه امشب خيلی از پسرای اينجا فقط منتظر ن لب تر کنی که پا پيش بزارن واسه دوستی.

طبق معمول يه خنده تحويلش ميدمو ميگم : نه اينطوری  ها هم نيس، تو ميخوای من از لاکم بيام بيرون و ''ويولت'' رو فراموش کنم. وگرنه  اينجوريام نيس که امشب همه منتظر من باشن.

بعدش شروع کرديم  به حرف زدن تا امدن ميزارو واسه شام چيدن

بايد ميرفتم سر ميز خودم، هنوز استيک رو با چاقو برش نزده بودم، که دديدم يه کله از پشت سرم  امد، در گوشم گفت: ميتونم ازت بخوام باهام برقصی؟؟

اون لحظه حتی فارسی هم نميتونستم برگردم جواب بدم، چه برسه که بخوام تو مغزم انگيليسی يه بهانه رديف کنم، که نه خودم ضايع شم نه طرف ناراحت شه.

بهش گفتم من اين رقص و بلد نيستم، گفت تو بيا خودم بهت ميگم بايد چه کار کنی.

اجباراً پا شدم، با هم رفتيم وسط، جفت جفت همه  وسط بودن، ليدی ها سرشون رو شونه ء آقايون، انگشتاشونم به هم قفل کرده بودن و  با آهنگ ميرقصيدن.

اولين باری بود ، بعد از رفتنت که  يه پسر دستم رو ميگرفت،اولين باری بود که جای دستت، دست ديگه ايی روی پهلوم جا خشک ميکرد،

دوس نداشتم اون لحظه هارو، مخصوصاً که پسره با نگاه مستقيمش به چشمام و فشار دستش تو دستام، و تعريف از زيبايی چشمام، داشت ناراحتم ميکرد.

اينقدر ناراحت که مطمئنم خداا هم دونست، چون هنوز  دو دقيقه هم نگذشته بود که آهنگ تمام شد و من فوراً از خدا خواسته ازش جدا شدم، يا به عبارتی خودمو ازش کندم...

انگار پايان آهنگ نهايت خوشبختی اون لحظه بود واسم.

زود خودمو کشيدم عقب، گفت: چه بد، من خيلی بد شانسم.

منم بهش گفتم: نه خوش شانسی ، چون من اصلاً اين رقص رو بلد نبودم ،حالا ميتونی يکی ديگه که بلده آهنگ بعدی رو کامل برقصی.

 بهش گفتم که بفهمه ، مشتاق نيستم.

بماند که تا آخر  جشن، يک لحظه هم ازم چشم بر نداشتو من به بهانه های  مختلف از سالن ميرفتم بيرون.

ا ساعت از يک نيمه شب گذشته بود که عروس خانم خواستن واسشون رقص ايرانی  انجام بدم، تازه اون موقع که خودم تنها وسط بودم و ميرقصيدم فهميدم چی ميگفت که خيلی ها امشب نگاهشون بهم خيره شده.

همه دوره گرفته بودن و با کلی ذوق و شوق داشتن نگاه ميکردنو ، پلک نميزدن.

گذشت اون شب ...

 اولين تجربه ی مهمونيه بی تو

نميدونم کی آمادگی پذيرش کسی غير از خودت رو خواهم داشت؟!

بايد صبر کنم  تا اون روز ها برسن...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 2:44  توسط شميم  | 

4

 

يعنی روزی به خاطر ميياری که دو سال تمام چجور مثل يه عروسک خيمه شب بازی منو به بازی گرفتی و هر طرفی خواستی چرخوندی و ذره ايی به احساسم و قلبم توجه نکردی؟
الان که فکر ميکنم چجور اون زمان حاضر شدم به سازت برقصم ،شايد فقط دليلشو  دوست داشتنت پيدا ميکنم
ولی حالا اصلاً دوس ندارم واسه يک لحظه هم به سازت برقصم
توی اون دو سال تمام احساسمو از بين بردی
منو دقيقاً مثل همون عروسکی کرده که بدون توان و احساسه.
عروسکی که هروقت خودمون شاديم باهاش ميخنديمو اونم با ما ميخنده،و هر وقتی که دلمون غصه داره با چشمای پر اشک و دل غمگين،نگاهش که ميکنم اونم ناراحته.
من خيلی وقته که خودم نيستم.
حالا شايد  تو اين پنج روزی که گذشتو هيچ حرف نزديم،بدونی من چقد تغيير کردم.
ديگه مثل عروسک زندگی کردنو نميخوام
نميخوام
نميخوام
نميخوام

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 23:9  توسط شميم  | 

3

 

+ پينوشت برای دوست

 

بر عکس چند روز پيش که خيلی سر در گم و به هم ريخته بود م امروز خيلی بهترم.
مشغول خوند شدم. از امروز بخش قلب رو شروع ميکنم.
ميخوام فقط با فکر به اتفاقات خوب خوب و دور از غم و دلتنگی و بی وفايی رفيق، بشينم درسمو بخونم و  اين چند ماه رو تمام کنم و کم کم  برای مهاجرتم آماده بشم.
ديگه بقولی ، ماهی رو به دمش رسوندم ، و زود زود تمام اين استرس ها تمام ميشه و فصل جديد از زندگيم شروع ميشه.
..........
واسه بابای گلم:
عزيز خودمی ،که امسال قبل از اينکه من زنگ بزنم و روزت رو تبريک بگم پيش دستی کردی و زنگ زدی.
امروز ميدونی چرا حالم خوبه؟؟ چون از صبح که بيدار شدم مدام توی خاطرم هستين، حتی وقتی داشتم ذرت ها رو دون ميکردم، يه لبخند  گنده به پهنای صورتم  رو لبام جا خشک کرده بود از تصور اينکه وقتی ايران بودم  يه عالمه با هم ذرت دون ميکرديمو، ميپختيمو  کره و نمک و آويشن ميزديم و ميخورديم.
فقط منو شما پايه بوديم، هيچ کس باهامون شريک نميشد.
حالا ولی من تنها تنها ميزنم  توو رگ..

 

 

**

الهام عزيز سلام

خانمی من آلمان نيستم الان،چند ماه ديگه به پايان درسم مونده و قصد اينو دارم که واسه تخصص به يکی از سه کشوری که گفتم برم( آلمان- سوئد، هلند)

برای آلمان و هلند کارايی دنبال کردم ، که شرط اولشون زبان کشورشون بود.

حقيقتش من ايران gp رو نخوندم و نميدونم قبول مدرک اونجا واسه کشور های اتحاديه ی اروپا چطوره، چون خودم مدرکم از کشور های اتحاديه هست ميدونم مشکل تطبيق دادن نداره.

شماا اولين چيزی که بهش فکر ميکنين خوندن زبان باشه،- فکر ميکنم بايد 500 ساعت باشه تا level b1-b2.

شما چه مدته فارق التحصيل شدين؟

اونجا شروع به کار کردين؟

اگه بتونم حتماً کمکتون ميکنم ولی ميتونم بگم تصميم خيلی خوبی گرفتين. مطمئنا که پشيمون نميشين.

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 18:14  توسط شميم  | 

2

نميدونم چرا اينقد دلشوره دارم.
دقيقا دلشورم از وقتی شروع شد که ميل صاحب خونه ام رو خوندم که نوشته بود اول اکتبر خونه رو ميخواد به ايجنسی تحويل بده  که واسش مشتری پيدا کنه.
اينقد هول شدم.
فقط زودی واسش زدم که اول نومبر  خونه رو ميتونم خالی کنم.
از عصر همينجور دارم تو سايتا ميگردم واسه خونه.
چنتا پيدا کردم، ولی شنيدين کی بو -ود مانند ديدين.

شايد هم هنوز زود باشه واسه سرچ کردن. دوماه مونده و خونه هايی که تير نشون ميکنم، ممکنه تا دو ماه ديگه اجاره رفته باشه.
امروز حتی از هولم يه  جعبه هم جمع کردم از وسايلمامو، لباسامو که ميدونستم بهشون نيازی ندارم.
الان دوس دارم واسه اين امتحانم خوب بخونم ، که به خوبی پشت سر بزارمش، بعدش انشاا.. به جابجايی فکر کنم.
اگه بتووونم............

............
ديشب هی آخرين جمله ايی که بهم گفتی توی مغزم رژه ميره.
گفتی : بار آخريه که جوابتو ميدم!
و  بدون خدا حافظی رفتی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 2:52  توسط شميم  | 

1

خيلی وقته که ميخوام شروع کنم به دوباره نوشتن.
هی روزم شب ميشه، شبم روز و اون حسی که دنبالشم که بياد يقه ام رو بگيره که دوباره بنويسم سراغم نمياد.
ديدم اينجور نميشه، خودم رفتم سراغش. از امروز مينويسم.
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 16:12  توسط شميم  |