
عروسی هتل هيلتون بود
اسم مهمان ها روی کارت های کوچولو نوشته شده بود و کنار هر ميز هشت تا صندلی بود.که کنار هر ست، بشقاب و ليوان و کارد و چنگال، کارت هارو گذاشته بودن
چون جزء مهمان های درجه يک و نزديک بودم،جام اولين ميز کنار ميز عروس و داماد بود.
رفيق شفيقم هم که خواهر عروس باشه، ميز دست چپ عروس داماد .
ميرم پيشش، هنوز ننشسته شروع ميکنه به گله و شکايت از اينکه چرا دنبال boyfriend نيستم، دارم با کلمات بازی ميکنم که يجوری از زير اين بحث در برم که ميگه امشب خيلی از پسرای اينجا فقط منتظر ن لب تر کنی که پا پيش بزارن واسه دوستی.
طبق معمول يه خنده تحويلش ميدمو ميگم : نه اينطوری ها هم نيس، تو ميخوای من از لاکم بيام بيرون و ''ويولت'' رو فراموش کنم. وگرنه اينجوريام نيس که امشب همه منتظر من باشن.
بعدش شروع کرديم به حرف زدن تا امدن ميزارو واسه شام چيدن
بايد ميرفتم سر ميز خودم، هنوز استيک رو با چاقو برش نزده بودم، که دديدم يه کله از پشت سرم امد، در گوشم گفت: ميتونم ازت بخوام باهام برقصی؟؟
اون لحظه حتی فارسی هم نميتونستم برگردم جواب بدم، چه برسه که بخوام تو مغزم انگيليسی يه بهانه رديف کنم، که نه خودم ضايع شم نه طرف ناراحت شه.
بهش گفتم من اين رقص و بلد نيستم، گفت تو بيا خودم بهت ميگم بايد چه کار کنی.
اجباراً پا شدم، با هم رفتيم وسط، جفت جفت همه وسط بودن، ليدی ها سرشون رو شونه ء آقايون، انگشتاشونم به هم قفل کرده بودن و با آهنگ ميرقصيدن.
اولين باری بود ، بعد از رفتنت که يه پسر دستم رو ميگرفت،اولين باری بود که جای دستت، دست ديگه ايی روی پهلوم جا خشک ميکرد،
دوس نداشتم اون لحظه هارو، مخصوصاً که پسره با نگاه مستقيمش به چشمام و فشار دستش تو دستام، و تعريف از زيبايی چشمام، داشت ناراحتم ميکرد.
اينقدر ناراحت که مطمئنم خداا هم دونست، چون هنوز دو دقيقه هم نگذشته بود که آهنگ تمام شد و من فوراً از خدا خواسته ازش جدا شدم، يا به عبارتی خودمو ازش کندم...
انگار پايان آهنگ نهايت خوشبختی اون لحظه بود واسم.
زود خودمو کشيدم عقب، گفت: چه بد، من خيلی بد شانسم.
منم بهش گفتم: نه خوش شانسی ، چون من اصلاً اين رقص رو بلد نبودم ،حالا ميتونی يکی ديگه که بلده آهنگ بعدی رو کامل برقصی.
بهش گفتم که بفهمه ، مشتاق نيستم.
بماند که تا آخر جشن، يک لحظه هم ازم چشم بر نداشتو من به بهانه های مختلف از سالن ميرفتم بيرون.
ا ساعت از يک نيمه شب گذشته بود که عروس خانم خواستن واسشون رقص ايرانی انجام بدم، تازه اون موقع که خودم تنها وسط بودم و ميرقصيدم فهميدم چی ميگفت که خيلی ها امشب نگاهشون بهم خيره شده.
همه دوره گرفته بودن و با کلی ذوق و شوق داشتن نگاه ميکردنو ، پلک نميزدن.
گذشت اون شب ...
اولين تجربه ی مهمونيه بی تو
نميدونم کی آمادگی پذيرش کسی غير از خودت رو خواهم داشت؟!
بايد صبر کنم تا اون روز ها برسن...